+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم فروردین 1384ساعت 1:11 قبل از ظهر  توسط مريم گلي
|
+ نوشته شده در شنبه هشتم اسفند 1383ساعت 1:19 بعد از ظهر  توسط مريم گلي
|
سلام!!!!!!!! من بازم اومدم.!!!!!!! یکی نیست بگه دختر برو بشین درستو بخون!(البته همه می گن.کو گوش شنوا؟)
البته از این یکی اصلاْ نمی شه گذشت،چون خیلی خاصه .
امروز می خوام یه قصه براتون بگم چه قصه ای!!.(البته بیشتر به تقویم تاریخ می خوره تا قصه!!!!)

دو سال پیش در چنین روزی،دختر شاه پریون که صورتش به سفیدی برف و لبهاش به سرخی خون بود و آیینه زیبا تر از اونو سراغ نداشت
(البته اشتباه نشه سفید برفی نبود)،و قلبی داشت که دریای بیکران محبت بود،پی برد که تو همون نزدیکی شاهزاده ای زندگی می کنه که عشق توی اقیانوس قلبش موج می زنه.برق محبت رو توی چشمای شاهزاده دید

و دریای قلبش خروشان شد.
(کی میدونه؟شاید یکی از دلایل "سونومی"هم عشق باشه!!!!!!!!).اقیانوس آغوش گشود و دریا به سوی اون شتافت.

حسابشو بکنین: دریای محبت+اقیانوس عشق اوووووووووووووووووه چی می شه!!!!!!
خلاصه شاهزاده و دختر مهربون(این اسمی بود که شاهزاده واسش انتخاب کرده بود) اون روز رو به مناسبت رسیدن به هم دیگه جشن گرفتند و به هم دیگه مهربونی هدیه کردن.

جالب اینجا بود که باخبر شدن اون روز همون روز عشق معروفه. همون روزی که به یاد و احترام ولنتاین
اسم اون روش گذاشته شده و همه سعی می کنن اگه شیرینن توی این روز شیرین تر جلوه کنن و اگه فرهادن نقش شیرین رو بر بیستون قلبشون نمایان تر کنن.
الان دقیقا دو سال از با هم بودن شازده و دختر مهربون می گذره.دو سال پر از عشق،دو سال سراسر محبت و احساس. ولی الان چند روزیه که این دو تا قوی عاشق یه دریا بینشون فاصله افتاده،یه دریا که چه عرض کنم!یه دریا و بیشتر قسمتهای یه کشور.(واسه این گفتم قو که قو ها تا آخر عمر به هم وفادار می مونن).آخه دختر مهربون اومده پیش مامان و باباش یه کم درس بخونه تا شاید بله رو از دانشگاه بگیره.
الان که دختر مهربون داره این ماجرا رو واستون می نویسه،دلش برای شاهزاده ی سرزمین دلش یه ذره شده و اشک از چشماش سرازیره. اون، شازده رو با تمام وجود دوست داره و لحظه لحظه ش رو به یاد اون می گذرونه.تا چند روز دیگه هم بر می گرده پیشش و مثل همیشه اونو در آغوش می گیره و واسش ترانه ی محبت می خونه.

نمی دونم قصه ی عشق دختر شاه پریون رو چطوری تموم کنم .آخه قصه ی عشق که تمومی نداره.داره؟
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1383ساعت 1:28 قبل از ظهر  توسط مريم گلي
|
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم بهمن 1383ساعت 1:39 قبل از ظهر  توسط مريم گلي
|
شب خوش
خوبین ؟ خوشین؟سلامتین؟
من که اصلا خوب نیستم.
تازه الان یادم افتاده امتحان فوق لیسانس دارم و باید به جای کشیک دادن و سرک کشی به معاشقه ی زمین و آسمون یا فضولی تو کار عشق لیلی و مجنونای سرزمین شب،باید برم سراغ کتابام و ستاره های آسمون کتابام رو بشمرم.
اونم چه آسمونی! پر از ستاره!
کاش فقط شمردن ستاره ها کافی بود ،باید تک تک تلسکوپای مغزم رو به کار بندازم تا بتونم روابط سلولهای ستاره ای یا محل کهکشان راه خزه ای رو کشف کنم.
واسه همینه که دیگه برام مهم نیست ماه سفیده یا سیاه،صورتش پر جوشه یا مثل آینه ست
فعلاچیزی که مهمه اینه که دانشگاه به خواستگاری من جواب بله میده یا نه؟!!!!!!!!!

۶ام اسفند قراره برم خواستگاری ولی هنوز هیچ کاری نکردم.
همه ی خواستگارا با پیرهن اطلس و شاهزاده های دور و برشون صف کشیدن.من چی؟ حسابی عقبم باید تا اون موقع یه فکری به حال خودم بکنم بلکه جواب مثبت بگیرم
به نظر شما دلش پیش من هست یا نه؟
+ نوشته شده در سه شنبه ششم بهمن 1383ساعت 7:18 بعد از ظهر  توسط مريم گلي
|

شب خوش
امشب حسابی شادم چون یه کامنت خیلی جالب واسم گذاشته بودن. در جواب نوشته ی قبلیم.
واقعا کسی که اولین بار رفت به ماه چه حسی بهش دست داد؟
"اولین بار که انسان به ماه سفر کرد و برگشب ، نزدیک بود بنده شاعر ، زیر تخته کفش های خانم له و لورده بشم ، به محض این که فهمید ماه اینقدر سیاهه ...............ببخشید از گفتنش تن و بدنم می لرزه . حالا شما لطفا" از طرف من به ماهتان سلام برسانید و بگویید ( سالها تشبیه کردم روی یارم را به ماه / عاقبت شرمنده گشتم چون تو را دیدم سیاه )
"
کامنت نجوا
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم دی 1383ساعت 8:38 بعد از ظهر  توسط مريم گلي
|

امشب هم هنگامه برپاست . هنگامه اي ديگر
البته ناگفته نمونه من همون هنگامه ي ديشبي هستم و خوب امشب هم بر پا و بيدار.
امشبم ستاره ها واسه ي به دست آوردن دل ماه با هم به رقابت نشستن
حالا اينکه چطور ماه مي خواد تو اين مي ونه يکي رو انتخاب کنه خدا مي دونه
واسه همينم هست که هر چي ستاره ها ازش مي خوان که: بنماي رخ که آن مه تابانم آرزوست
ناز مي کنه و بعد از هزار جور عشوه و طنازي بالاخره اون چهره ي مشعشع تابانش رو رو مي کنه.
و خوب ما آدما هم از عشق بازي ميون ماه و ستاره ها بي نصيب نمي مونيم.
شب شد و هنگامه اي ديگر به پاست بر سر دل سايه اي ديگر به پاست
مانده تا مه چارده گردد تمام عشق را افسانه اي ديگر به پاست
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم دی 1383ساعت 10:56 بعد از ظهر  توسط مريم گلي
|
نیم
ه شب با همه ی سنگینی و تاریکیش از راه رسیده و من مثل همیشه با دقت به سکوتش گوش
می دم تا شاید بتونم زمزمه ی ماه و ستاره هارو بشنوم.
امشب یه شب نارنجی رنگ برفیه .نمیدونم چرا وقتی زمین لباس برف به تنش می کنه آسمون نارنجی می شه شاید اونم عاشقه و با دیدن زیبایی های زمین دلش آتیش می گیره.
نمی دونم.
ولی برای هر عاشق و معشوقی که دعا کنم برای زمین و آسمون محاله چون با رسیدن این دو تا به هم خدا می دونه چی می شه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
شب خوش
خوابهای رنگی ببینین
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم دی 1383ساعت 0:51 قبل از ظهر  توسط مريم گلي
|